|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:19 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
این را به هوای کربلا پُست کنم
یا اینکه به مشهدالرّضا پُست کنم؟
یک نامه نوشته ام برایت بی بی!
این را به نشانی کجا پست کنم؟
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بی بی! سلام، شب شده و کرده ام هوات
گفتم یکی دو خط بنویسم که از صفات،
کم کم زلال تر شوم و مثل آینه
روحم جلا بگیرد و از برکت دعات
مثل پرنده ها بپرم سمت آسمان
مثل فرشته ها بزنم بال در هوات ...
بانوی خوب من! چه خبر؟ از خودت بگو
از زخم های کهنه تر از چادر سیات،
که خاکی است و بوسه شلاق می خورد
از آتشی که شعله زد از گوشه ردات...
مولا کجاست؟ زخم دلش را چه می کند،
آن شیر زخم خورده صحرای عادیات؟
از من سلام و عرض ارادات و بندگی
حتماً ببر به خدمت چشمان مرتضات...
***
ما را ملال نیست به جز دوری شما
خوبند بچه هام ... به قربان بچه هات...
جانم فدای زخم تو ای کاش پشت در،
زیر فشار خرد کننده خودم به جات
بودم که تازیانه و سیلی به من خورد،
تا از کبود فاجعه می دادمت نجات
یا اینکه زهر شعله آتش به من رسد
خاکسترم بسازد و ریزد به خاک پات...
اما چه حیف، روی تو نیلی شد و من آه ...
ماندم به حسرتی که دهم جان و دل برات ...
من نذر کرده ام که شود پهلوی تو خوب
من نذر کرده ام که خدایم دهد شفات
این نامه محتوی کمی خاک تربت است
مال زمین زخمی غم، مال کربلات
گفتم برایتان بفرستم که تا مگر
مرهم شود برای همان زخم شانه هات ...
قربان این غمت که گره خورده بر دلم
قربان این جنون که مرا می دهد حیات
یک لحظه صبر کن و ... ببین راستی... عزیز
بین من و شما نکند خط ارتباط،
یک لحظه قطع گردد و سرگشته تر شوم،
لطفاً بگیر دست مرا، اِهدِنَا الصِرّاط...
می ترسم اینکه گم بکنم شهر ندبه را
می ترسم اینکه گم بکنم کوچه سَمات
می ترسم اینکه باز در انجام واجبات
یا اینکه در تداوم ترک محرّمات
از من قصور سر زند وای وای وای
شرمنده تو گردم و آن چشم پر حیات...
بی بی! مباد آن که فراموشتان شود
جان حسین جان حسن حاجت گدات...
خیلی ببخش طول کشید و اذان صبح
آمد و این موذن و حیِّ عَلَی الصّلات ...
من هم که با این همه واگویه خوانی ام
خیلی شدم مزاحم ساعات اِلتجات
پس بیشتر عزیز! مزاحم نمی شوم
قربان چشم های همیشه خدا نمات ...
بلوار نخل، کوچه هفتم، پلاک شعر
باشد نشان خانه من توی کائنات
چشم انتظارمت که جوابی به من دهی
با دست خط سبز، که جان را کنم فدات
دارد تمام می شود این نامه ... والسلام
امضاء ... خط فاصله ... نشریه حضور
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 14:39 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
کشورهای غربی علاوه بر نگاه ابزاری که به زنان دارند گمان میکنند نقش و وظیفه زن تنها تربیت فرزند و یا خانهداری است در حالی که انقلاب اسلامی ایران زنان را مظهر رشد و تعالی دانسته و زمینه حضور را برای آنها فراهم کرده است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 13:24 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
مقام معظم
رهبري در بحث انتخاب نماينده ميفرمايند: "وعدههاى غير عملى ملاك نيست.
من با خودِ نمايندههاى محترم در دورههاى مختلف وقتى مواجه شدم، به
اينها گفتم: آقايان و خانمهاى نماينده! وظيفة نماينده اين نيست كه وعدة
عمرانى و فلان پروژه، فلان كار را در منطقة انتخابى خود به مردم بدهد؛
اينها كار اجرايى است، كار دولت است. وظيفة نماينده اين است كه بتواند
قانون مورد نياز كشور را پيدا كند، آن قانون را جعل كند. وقتى قانون شد
ـ يعنى قاعدهاى گذاشته ميشود ـ دستگاههاى اجرايى و قضايى مجبورند
برطبق قانون عمل بكنند و عمل ميكنند. وعدههاى غيرعملى دادن، وعدههاى
بزرگ دادن، اينها ملاك نيست؛ بايد مردم توجه كنند؛ گاهى علامت منفى هم
هست. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:6 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت آیت ا.. امام خامنه ای مردم را به دقت و حساسیت در انتخاب نامزدها فراخواندند و تأکید کردند: برای تشخیص درست دو راه وجود دارد : یا انسان خودش تحقیق کند و به نتیجه برسد و یا استفاده از نظرات افرادی که بین انسان و خدا حجت ایجاد می کنند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 22:9 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
مشهورترين دانشمندان زن از صحابه او داراى منزلتى والا در علم و روايتحديث مىباشد و پس از خديجه فاضلترين وپرهيزگارترين زنان پيغمبرصلى الله عليه وآله و داناترين آنها به کتاب و سنت است. تا جايى که عايشه به او گفتهاست: ام اسلم او از زنان صحابه بوده و زمان امام سجادعليه السلام و فيض حضور آن حضرت را نيز درک کرده بود.ايشان کتب بسيارى خوانده و به همين جهتبه «قاريةالکتب» موصوف بوده همچنين به جهتروايت قضيه سنگ ريزه (29) به «صاحبةالحصاة» نيز معروف شد. و به مدلول همين روايتبسيار باجلالت و مورد توجه خاندان عصمتبوده است. (30) ام جميل فاطمه دختر مجلل بن عبدالله بن قيس، از فضلا و ادباى زنان و از سابقين به دين مقدس اسلامبود. او با حاطب بن حارث بن مغيره ازدواج کرد و دو پسر بهنامهاى محمد و حارث از وىبهوجود آمد. ايشان با شوهرش به حبشه رفته و بعد از مرگ شوهر با پسرهايش به مدينه برگشتهاست. او براى بهبودى پسرش محمد که به آتش سوخته بود، شرفياب حضور مبارک پيامبرصلى الله عليه وآلهگرديد و تقاضاى دعاى خير کرد و در اثر دعاى آن حضرت پسرش شفا يافت. (31) ام رعله قشيريه وى از زنان صحابه و عالم و شاعر و بسيار فصيح بود و از پيامبر اکرمصلى الله عليه وآله روايت نقل کرده است.روزى به خدمت پيامبر اکرمصلى الله عليه وآله رسيد و عرض کرد: نسيبه بنت الحارث ام عطيه ايشان از زنان فاضله صحابه پيامبر اکرمصلى الله عليه وآله شمرده مىشد که در بيعت رضوان و جنگهاىپيامبرصلى الله عليه وآله شرکت داشته و مجروحين را مداوا مىکرد. جمعى از صحابه و علماى تابعين در بصره«غسل ميت» را از او گرفتند و از پيامبر اکرم روايت نقل کرده است. (34) معاذه غفاريه از زنان فاضل و عالم عصر خود و انيس رسول خدا در سفرها بود. وى مىگويد: ام الدرداء خيره دختر ابو حدرد اسلميه و زن ابوالدرداء عامربن حارث از فضلا و محدثين زنان صحابىبوده که احاديثبسيارى از رسول اکرمصلى الله عليه وآله و شوهرش استماع و روايت کرده است. (37) امالدرداء هجيمه دختر حبى زن ديگر ابوالدرداء او نيز محدث و عالم و زاهد بوده از سلمان و شوهر خود روايت مىکرد. پيوسته به نماز وعبادت اشتغال داشت و دوستدار مجالس علما بود. شش ماه در بيتالمقدس و شش ماه دردمشق اقامت مىکرد (38) . اسماء بنت عميس خواهر ميمونه همسر رسولخداصلى الله عليه وآله: ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:39 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|||
ادامه مطلب |
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:37 توسط گدای فاطمه
|
|
||||
|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 21:19 توسط گدای فاطمه
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
انگار نه انگار که روزی روزگاری زنان ایرانی را چادر می دریدند. انگار نه انگار که روزی چکمه های اجنبی بر پیکره خاک تفدیده جنوب حک شده بود و تاریخی که گواهی می دهد صدای ناله های زنان و مردان مبارز ایران را که در سلولهای تاریک پهلوی سنفونی آزادی را می نواختند. جنگل های گیلان و درختانی که از میزبانی کوچک جنگلی افتخار می کردند امروز چه بی صدا سربریده می شوند. انگار نه انگار که روزی بود روزگاری بود. اگر نمی توانی تاریخ گذشته را درک کنی لااقل شاهدی باش بر تاریخ معاصر، تاریخی که هنوز به رشته تحریر درنیامده است. تاریخی که سطرهای آخرش بی رحمانه انتظار شهادت جانبازان را می کشد و چه ساده جانبازان و ایثارگران در چراغهای نورانی شهر محو شده اند انگار نه انگار که وجود داشته اند. دوران کودکی آمنه وهاب زاده در شهر اردبیل به دنیا آمد و پدرش که پیشه تجارت داشت در همان دوران کودکی همراه با خانواده راه عراق در پیش گرفت و همسایه امام موسی کاظم(ع) شد. پدرش به جهت فعالیتهای سیاسی و انقلابی همیشه با یاران امام خمینی(ره) در کاظمین و نجف در ارتباط بود و این تعاملات در زندگی، تربیت و شخصیت آمنه تاثیر گذار شد. آمنه می گوید: یک روز که 12 ساله بودم به حرم امام علی(ع) مشرف شدم و در آنجا امام خمینی(ره) را دیدم که صورتشان را بر ضریح امام علی(ع) گذاشته اند و زیارت می کنند. دستان مادرم را رها کردم و دوان دوان به طرف ایشان رفته و گفتم: سلام، رهبر عزیزم شما را خیلی دوست دارم، آیا شما هم من را دوست دارید؟ در همین لحظه مادرم به سرعت دستان مرا گرفت و از آنجا دور شدیم ولی میدانم که امام پاسخ من را داد. یادم می آید که پدرم به احترام امام روح ا.. هیچگاه در محضر ایشان حتی در کوچه و خیابان کفش به پا نمی کرد. فعالیتهای انقلابی بعد از فوت مرموز پدرم و فوت ناگهانی آیت ا.. حکیم من 15 ساله بودم که به دلیل فعالیتهای ضد شاهنشاهی ایران در عراق از طرف استخبارات عراق من را به ایران تبعید کردند. آن زمان یکی از خواهرانم در تهران سکونت داشت برای همین به منزل ایشان رفتم. قبل از تبعید یاران امام به من گفته بودند که در ایران باید با چه اشخاصی ارتباط داشته و همکاری کنم. ان زمان تازه حزب موتلفه اسلامی تشکیل شده بود ومن با آقای عسگراولادی و آقای نعیمی همکاری خودم را آغاز کردم. تا آنجائیکه یادم است در تمامی راهپیمائی های قبل از انقلاب شرکت داشتم. یکی از وظایف مهمی که از طرف حزب بر عهده من بود توزیع و نصب به موقع اعلامیه ها و سخنرانی های حضرت امام بود که باید عرض کنم در این را کلی هم از طرف مامورین گارد پذیرایی شدیم. هیچ وقت زندانها و شکنجه های ساواک را فراموش نمی کنم ولی چون هیچ وقت مدرک درستی در دست نداشتند مرا آزاد می کردند. آن دوران به دلیل جوانی و پتانسیلی که داشتم خیلی فعال بودم. دوره های مختلف امداد و درمان را با موفقیت فرا گرفتم و در راه پیمایی ها به عنوان امدادگر حاضر بودم. بعد از پیروزی انقلاب بعد از پیروزی انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی در بیمارستان امام خمینی تهران مسئول تحویل شهدا شدم. و بعد از ان در مسئولیتهایی اعم از مسئولیت امور خواهران در جهاد سازندگی کرج، مسئول گروه خواهران در ستاد نمازجمعه تهران و همچنین چند ماهی هم مسئولیت حفاظت و امنیت خواهران نمازجمعه تهران را بر عهده داشتم. اولین مجروحیت اولین مجروحیت من بر می گردد به سال 1359 زمانی که مسئولیت حفاظت و امنیت خواهران نماز جمعه تهران را بر عهده داشتم. آن زمان منافقین فعالیت زیادی در بر اندازی نظام داشتند. و در یکی از نمازهای جمعه اقدام به اغتشاش کرده و مردم را مورد ضرب و شتم قرار دادند. آن لحظه یک بلوک سیمانی به پایم پرتاب کردند که باعث شکستگی پایم شد. اعزام به جبهه آن زمان من از دیوار راست بالا می رفتم برای همین تا ناقوس دفاع از میهمن به صدا درآمد با همان پای شکسته از بیمارستان امام خمینی تهران به طرف مسجد جامع پل سیمان شهرری به راه افتادم تا از طرف کمیته به جبهه اعزام شوم. پس از ثبت نام دوره های مختلف نظامی را در پادگان جی تهران گذراندم. 4 ماه دوره سلاح های سنگین، رانندگی تانک، عبور از دیوار مرگ، سقوط آزاد، تاکتیکهای رزمی، رزم شب و... که با تمام سختیهایش برایم لازم و شیرین بود. پس از گذاندن دوره ها به عنوان امدادگر همراه با 200 نفر از زنان داوطلب به طرف منطقه جنوب کشور اعزام شدیم. دیدار با شهید چمران شهید چمران در جبهه نمی توانستی پیدا کنی چون او همه جا بود. من پس از گذاراندن دوره های چریکی در لبنان یک بار او را در جبهه در حالیکه پاهایش مجروح شده بود دیدم. پس از درمانها و پانسمان اولیه با وجود اینکه نیاز به استراحت داشت از جایش بلند شد و به طرف خط مقدم حرکت کرد. نمی دانم عکسهایم کجاست چون همه را دوستان برده اند ولی عکس با شهید چمران بسیار داشتم حتی یکی از عکسهایم را با شهید چمران بر دیوار یکی از شهرهای جنوبی کشور ترسیم کرده اند. دومین مجروحیت آن زمان در بیمارستان پتروشیمی کار امدادی و بهیاری انجام می دادم. یادش به خیر چه شبهایی که برای مجروحان جنگ خاک تیمم می بردم تا نماز صبحشان قضا نشود. یک شب به منطقه ای که به آن ایستگاه عملیات آبادان می گفتند با خمپاره حمله شد و بسیاری از بچه های رزمنده شهید شدند به گروه امدادی بی سیم زدند که آمبولانس را سریعا اعزام کنید. ولی آمبولانس به ماموریت رفته بود. آنقدر منتظر شدم تا امبولانس آمد به راننده گفتم سریع برو به ایستگاه عملیات آنجا مجروح داریم ولی راننده از فرط خستگی بیهوش شد. خودم با سرعت سوار آمبولانس شدم و به طرف منطقه را افتادم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم یک مجروح خیلی وضعیت وخیمی دارد به هر زحمتی بود ان را سوار آمبولانس کردم آن رزمنده لبهایش را تکان داد و گفت: امدادگر گفتم: بله منم.... بعد گفت: راننده آمبولانس: گفتم بله منم.... بعد بیهوش شد. همین لحظه یکی از رزمنده ها آمد و گفت: خواهرم شما به مجروح برسید من رانندگی می کنم. این رزمنده در جاده فراموش کرد که نباید در شب چراغ زد و وقتی چند بار چراغ امبولانس را روشن و خاموش کرد ما را به گلوله خمپاره بستند. فقط احساس کردم شکمم می سوزد. وقتی به بیمارستان پتروشیمی رسیدیم آنقدر به آمبولانس شلیک شده بود که مجبور شدن برای بیرون آوردن ما درب آمبولانس را اره کنند وقتی درب آمبولانس باز شد و ناگهان دکتر گفت: "این خواهر که متعلاقات شکمش روی زمین ریخته..." آن وقت بود که بیهوش شدم.وقتی که شهید شدم بعد از مجروحیت دوم که تمام شکمم به وسیله خمپاره پاره شده بود مرا به داخل بیمارستان منتقل کردند و روده هایم را به داخل شکم برگردانده و آن را با یک دستمال بسته بودند. وقتی مرا به اطاق عمل منتقل کردند علائم حیاتی من از کار افتاد و به علت کثرت مجروحین مرا به سرعت به معراج شهدا منتقل کردند. نمی دانم چند روز طول کشید ولی روزی که می خواستند شهدا را به داخل کانتینر حمل شهدا منتقل کنند دیدند مشمع ای که مرا داخل ان پیچیده بودند بخار کرده است. مرا به سرعت به داخل بیمارستان منتقل کردند. وقتی پزشک امد گفت: چرا دوباره این شهید را اینجا آوردید؟ مسئولین حمل شهدا گفتند آقای دکتر ایشان زنده اند! پزشکان که خیلی خوشحال شده بودند مرا به اطاق عمل منتقل کردند. ماموریت برون مرزی با شهید همت من به جهت اینکه به زبانهای عربی و انگلیسی مسلط بودم و همچنین دوره های کامل نظامی و اطلاعاتی را دیده بودم به ماموریت برون مرزی زیاد اعزام می شدم به خصوص ماموریت به بغداد و شهرهای مختلف عراق. یک بار همراه با حاج ابراهیم همت همراه با یک گروه 6 نفره چریکی ماموریت داشتیم تا از مرز سردشت به طرف کردستان عراق برویم. پس از گذشتن از کوهستانهای سعب العبور به مناطق مین گذاری رسیدیم که شناسایی شدیم آن زمان کردهای عراقی و ستون پنجم همه جا نفوذ داشتند. چند خمپاره به طرف ما شلیک شد که با برخورد به میدان مین انفجار های مهیبی را ایجاد کرد که از موج انفجار بیهوش شدم. شهید همت به جهت مصدومیت من عملیات را متوقف کرد و سریعا به مقر برگشتیم. بعد از آن حادثه من 40 روز در کما بودم. وقتی که شیمیایی شدم به عنوان نیروی امدادگر در عملیات والفجر 1 در منطقه فکه حضور داشتم. تقریبا چند ساعتی از اذان صبح گذشته بود و من در چادر امدادی پانسمان پای یکی از مجروحان را تعویض می کردم که هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران کردند. من به سرعت از داخل چادر بیرون آمدم و به عمق منطقه بمبارانم شده رفتم آنجا دیدم بوی سیر می آید. به سرعت ماسکم را زدم وقتی به چادر برگشتم دیدم آن جانباز ماسک ندارد برای همین ماسکم را بر داشتم و به صورت آن مجروح زدم. صورتم و چشمانم خیلی می سوخت و بدنم شروع به خارش افتاده بود و دستانم تاول زده به طوری که تاولهای روی صورتم آویزان شده بود آنقدر که بیهوش شدم. از آنجا مرا به بیمارستان صحرایی و پس از آن به بیمارستان اهواز منتقل شدم. یادم هست که آن جانباز در بیمارستان صحرایی فریاد می زد این خواهر جان مرا نجات داد... یک خاطره از دوران جنگ خاطرات زیاد است به نحوی که از طرف وزارت ارشاد سالهاست دارند با من مصاحبه می کنند تا کتاب خاطرات من را چاپ کنند. یادم هست که در یکی از عملیاتها وقتی محاصره شکسته شد به طرف کانال خاکی که رزمندگان در آن محاصره شده بودند رفتم. تنها 5 نفر زنده بودند. قمقمه آب را از داخل کوله بیرون آوردم و گفتم آب بخور برادر... نفر اول گفت: نه به ایشان بدهید. نفر دوم گفت: این برادر واجب تر است تا اینکه نوبت به نفر آخر رسید که دیدم همگی آنها شهید شدند. به نظر شما با دیدن این صحنه می توانم در ادامه زندگیم به راحتی آب یخ بنوشم. وقتی که صحنه شهادت مظلومانه شهدای داخل کانال را که با لبهای تشنه روی شانه های هم شهید شدند به نظرم می آید.بعد از جنگ داوطلب هلال احمر شدمبعد از پایان دوران دفاع مقدس اموزشهای امدادی خودم را کامل کردم و به جمعیت داوطلبان هلال احمر پیوستم. هر جا ماموریت بود حاضر بودم به خصوص در دوران رحلت حضرت امام که 70 روز مسئولیت امدادی خواهران هلال را بر عهده داشتم .خسته نباشی رزمنده بررسی و نگارش زندگینامه مجاهد و رزمنده دوران دفاع مقدس جانباز 70 درصد شیمیایی خانم آمنه وهاب زاده در یک یا چند برگ کاغذ نمی گنجد شاید به زودی کتابی منتشر شود همتای "دا " تا همگان بر سر مگوی سینه این دلیر زن خاکریزهای دفاع مقدس آشنا شوند و سینه به سینه برای نسلهای آینده نقل کنند که روزی بود و روزگاری بود... خیلی از حرفها را ننوشتم و خیلی از خاطرات نا نوشته باقی ماند. ملاقات و خواندن شعر در محضر مقام معظم رهبری، عضویت در ستاد استقبال امام، همراهی با صیاد شیرازی و اطاعت از دستورات حسن باقری و داستان هزینه های شیمی درمانی که به جای سهمیه مسکن از طرف بنیاد شهید و... گفتگو را اینجور تمام می کنم که آمنه وهاب زاده 70 درصد جانباز شیمیایی زنی که در عملیاتهای آزادسازی خرمشهر، دهلاویه، حصرآبادان، حمیدیه، هویزه، رمضان، طریق القدس، ثامن الائمه و محرم حضور داشته است و به عنوان یک امدادگر، تک تیرانداز و آر پی جی زن در خط مقدم دوش به دوش مردان از کشورمان دفاع نموده است هم اکنون در خانه ای استیجاری و کوچک به تنهایی زندگی می کند بی آنکه کسی بپرسد خسته نباشی رزمنده... او نخواست تا در مورد زندگی شخصی اش سوال کنم و من هم نپرسیدم ولی شاید روزی مجید تنها فرزند آمنه خاطرات زندگی مادر را بازگو کند... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 19:18 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 8:21 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
http://econculture.mihanblog.com بررسی مسئله حجاب را با چند پرسش ساده آغاز میکنیم. آیا ممکن است یک نفر حجاب اسلامی نداشته باشد اما عفاف داشته باشد؟ بدون شک پاسخ این پرسش مثبت است... از یک فرد غیر مسلمان گرفته مثلا در کشورهای غربی که ممکن است بسیار معتقد و با حیا و با عفت باشد، تا افراد مسلمان و غیر مسلمانی که پیش از آمدن حکم حجاب با عفت زندگی می کردند. در نتیجه حجاب در بعد فردی رابطه مستقیمی با عفاف ندارد. ممکن است فردی حجاب نداشته باشد و عفت داشته باشد. اما در بعد اجتماعی ممکن است وجود فرد باعث بی عفتی شود. رعایت حجاب اگر چه برای فرد ضروری نباشد اما برای جامعه ضروری است و آنچه برای جامعه ضروری است بدون تردید برای فرد هم ضروری خواهد بود. چرا که رفتار جامعه بر رفتار فردی بسیار تاثیرگذار خواهد بود. آیا ممکن است یک فرد حجاب اسلامی داشته باشد و عفاف نداشته باشد؟ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 9:34 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر کسی بخواهد درآخرین لحظات زندگی اش دعایی کند تمام وقتش رابه دعا برای خود اختصاص می دهد ویا اگر خیلی دلش در گرو محبت بستگانش باشد برای نزدیک ترین نزدیکانش دعامی کند. اما مادری را می شناسم،مادری راسراغ دارم که آخرین دعایش نیز همانند دعاهای زمان حیاتش نه برای خود بود ونه برای فرزندانش! اسماء نقل می کند که در لحظه های پایانی عمر حضرت زهرا سلام الله علیها ایشان رادیدم که رو به قبله نشسته و دست ها را به سوی آسمان بلند نموده وچنین دعا می کند: خداوندا؛ به حق اولیاء ومقربان برگزیده ات وبه گریه فرزندانم پس از مرگ وجدائیم از آن ها،از تومی خواهم گنهکاران از پیروان من وفرزندانم راببخشایی.
آری!اوتا آخرین لحظات زندگی اش به یاد ما بود،ماچقدر به یادش هستیم؟ حداقل به اندازه چند حدیث؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:14 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت ولى عصر- عجلاللَّه تعالى فرجه الشريف- در طول عمرش بيش از ساير ائمه مظلوميت مادر را ياد مىكند و روزى كه ظهور مىكند، به مدينه مىآيد و نالهها و استغاثههاى فاطمه عليهاالسلام را متذكر مىگردد و مىگويد: اى مادر! امروز از قاتلانت انتقام مىگيرم و آنان را به سزاى اعمالشان مىرسانم. آنگاه به سراغ قبر قاتلان او آيد و با اذن خدا آن دو را زنده مىكند و سؤال كند: به چه جرمى مادرم را مصدوم و مجروح كرديد؟ بچهاش را كشتيد؟ خانهاش را مورد تهاجم قرار داديد؟ سپس با شمشيرى كه در دست داد آنان را به قتل مىرساند و جسدشان را به آتش مىكشد و خاكسترشان را بر باد مىدهد.... (1) 1 ـ بحارالانوار، ج 52، ص 386. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 14:10 توسط گدای فاطمه
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
شهيد اشرف احمدي
اشرف احمدي در سال 1337 ديده به جهان گشود دوران کودکي را در آغوش گرم خانواده سپري کرد و وارد مدرسه شد.تحصيلات مقاطع راهنمايي و دبيرستان را با موفقيتهاي چشمگيري پشت سر گذاشت و دررشته علوم سياسي در مقطع کارشناسي مشغول به تحصيل شد سپس با داوود اغناميان ازدواج کرد و صاحب سه فرزند گرديد. اشرف زني سختکوش و طالب علم بود زني با گذشت و فداکار که در تمام مراحل زندگي با توکل به خدا طعم شيرين موفقيت را ميچشيد تا اينکه سرانجام در تاريخ 7 خردادماه سال 1364 در پي بمباران رژيم بعثي در سحرگاه ماه مبارک رمضان در حالي که 27 سالش بود همراه دو فرزند و خانوادهي همسرش به سوي آسمان پرواز کرد و دريادها جاودان شد. شهادت گواراي وجودت خواهرم |
||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 23:27 توسط گدای فاطمه
|
|
||||||||||
|
|
|
|
|
فناوریهای ارتباطی بر رفتار جنسی افراد اثر گذاشته است افزایش آگاهی و کانالهایی که اطلاعاتی را در مورد حقایق و واقعیتهای زندگی، بدون کنترل در اختیار لایههای مختلف سنی میگذارند در شکلگیری بلوغ زودرس تاثیرگذار است.
«دکتر محمد علی الستی»، جامعهشناس ارتباطات و استاد دانشگاه در گفتوگو با خبرنگار برنا در مورد پدیده بلوغ زودرس گفت:حذف دوران کودکی و نوجوانی و انتقال ناگهانی فرد به دوران بلوغ، یکی از آسیبهای جدی عصر اطلاعات و ارتباطات است. یعنی در کنار تغذیه و امکانات کاملتر نسبت به نسلهای گذشته،شیوههای زندگی مدرن به گونه ایست که عوامل محرک نوجوانان بسیار بیشتر شده است.عواملی که بیشتر در مد و مصرف گرایی و شخصیت سازیهای تلویزیونی و ستاره پردازیهای سینمایی خودش را نشان میدهد. این جامعهشناس ارتباطات در خصوص عوامل شکلگیری بلوغ زودرس افزود: در دنیای مدرن ارتباطها گستردهتر هم شده،به علاوه افزایش آگاهی و کانالهایی که اطلاعاتی در مورد حقایق و واقعیتهای زندگی، بدون کنترل در اختیار لایههای مختلف سنی می گذارند سبب این مساله شده است که در بین کودکان و نوجوانان با پدیده بلوغ زود رس مواجه شویم. طبیعی است که بلوغ زود رس به عنوان یک آسیب مطرح است. این استاد دانشگاه با اشاره به آسیبهای بلوغ زودرس تصریح کرد:با توجه به این که میزان تمایلات و گرایشات یک فرد در رفتارهای جنسی باید متناسب با رشد فکری اش باشد تا دست به رفتار و اعمال خطرناک نزند، هر نوع بلوغ زود رسی می تواند منجر به رفتاری بشود که از فردی دارای گرایش اما فاقد قدرت تشخیص عقلانی سر بزند، وی خاطر نشان کرد: بنابراین یکی از اصلیترین آسیب ها در این زمینه اتفاق می افتد. از طرفی وجود این گرایشها و عدم پاسخگویی مناسب در شرایط اجتماعی، مشکلات مضاعفی را برای فرد،خانواده و اجتماع ایجاد میکند.مسلم است که وقتی این پدیده اتفاق می افتد آسیبش شامل هر دو جنس می شود، منتهی چون دخترها در جامعه ما آسیب پذیرتر هستند،میزان بروز اختلالات و آسیبها در این قشر شدید تر است. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 23:11 توسط گدای فاطمه
|
|
||